تبليغاتX

به وبلاگ همه چیز خوش آمدید. با نظرات ، پيشنهادات وانتقادات سازنده خود ما را در هر چه بهتر كردن این وبلاگ یاری رسانید

همه چيز

همه چيز

هر چی بخوای هستش

لوئیز ردن زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس ونگاهی مغموم . وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست تا کمی خواربار به او بدهد . به نرمی گفت که شوهرش بیمار است و نمی تواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند.

جان لانگ هاوس صاحب مغازه با بی اعتنایی نیم نگاهی به او انداخت و محلش نگذاشت و با حالت بدی سعی کرد او را بیرون کند.

زن نیازمند در حالی که اصرار می کرد گفت:

آقا... شما را به خدا قسم می دهم به محض اینکه بتوانم پولش را  می آورم.

جان گفت که نسیه نمی دهد.

مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را می شنید به مغازه دار گفت ببین این خانم چه می خواهد... خرید این خانم با من.

خوار بار فروش گفت: لازم نیست....خودم می دهم.....لیست خریدت کو؟

لوئیز گفت: اینجاست...

جان گفت لیستت را بگذار روی ترازو و به اندازه وزنش هر چه خواستی ببر...!

لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد. از کیفش تکه کاغذی در آورد و چیزی رویش نوشت و آنرا روی کفه ترازو گذاشت.

همه با تعجب دیدند که کفه ترازو پایین رفت....

خواربارفروش باورش نمی شد.

مشتری از سر رضایت خندید.

مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه دیگر ترازو کرد.کفه ترازو برابر نشد . آنقدر جنس گذاشت تا بالاخره کفه ها برابر شدند.

در این وقت خواربارفروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت تا ببیند روی آن چه نوشته است

کاغذ لیست خرید نبود . دعای زن بود که نوشته بود:

ای خدای عزیزم....تو از نیاز من باخبری...خودت آنرا برآورده کن

فقط اوست که می داند وزن دعای پاک و خالص چقدر است.

دعا بهترین هدیه رایگانی است که می توان به هر کسی داد و پاداش بسیار برد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت   توسط صدای بی صدا  | 

 

بدو ادامه مطلب

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت   توسط نيلوفر  | 

بزرگترین و زیباترین کیکهای عروسی

 

 

بقیه عکسها را در ادامه مطلب ببینید

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت   توسط صدای بی صدا  |